تبليغاتX
اقیانوس عشق

قصه از كجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه
      سلام عاشقونه....آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم....تا بگم بموني
      آنلاين....اي فرند ليست قشنگم......بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي
      نشونه....اين ياهو كاشكي ....همين جوري بمونه....بازم آف عاشقونه....ايميل
      هاي بي نشونه.....اين ياهو كاشكي .....همين جوري بمونه

+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 3:24 بعد از ظهر |

شاید این اندوه حقم بوده است

سهم من ازعاشقی غم بوده است

پیش دریای محبت های تو

تشنگی های دلم کم بوده است

پاسخ عشق تو را بد داده ام در دلم رنگ و ریا هم بوده است

رو بر ان آیینه شفاف مهر

چهره ام تاریک و مبهم بوده است

بعد تو این دل شکسته بسته است

زخم ها محتاج مرهم بوده است

مثل چنگ از زخمه پر سوز غم ناله ام هم زیر هم بم بوده است

آه من افتاده ام از پایین

سیلی تقدیر محکم بوده است

آه خاتون دست این دل را بگیر

گر چه این اندوه حقم بوده است
بيا......

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم

ديوانه وار عاشقت شدم

چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي

و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد

و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند.

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |


اي گل تازه که بويي زوفا نيست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را
التفاتي به اسيران بلا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمي بايد بود
جان من اين همه بي باک نمي بايد بود
همه جا با همه کس يار نمي بايد بود
يار اغيار دل آزار نمي بايد بود
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت
از جفاي تو من زار چو رفتم رفتم
لطف کن لطف که اين بار چو رفتم رفتم
نه که اين بار چو هر بار ديگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |

میعادگاه قافله عمر کجاست
هان ای دل همیشه مسافر بگو کجاست
وادی به وادی آمده ام از دیار دوست
آن سرزمین روشن بی های و هو کجاست
بر کف چراغ دارم و در روشنایی روز
دیریست جستجوگر انسانم او کجاست
میخواهم از تمامیت خویش بگذرم
اما پلی به وسعت یک تار مو کجاست

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:8 قبل از ظهر |

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمي خواهم بدانم گورکن از خاک اندامم چه خواهد ساخت ، ولي بسيار مشتاقم گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش ، و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد تا شايد بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !؟

+ نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 12:37 بعد از ظهر |

فریاد اگر دلی را همدمی نبود

از زمان و مکانش باوری نبود

گمگشته در حال تمنا بود

و او را جز خدا کس نبود

در دشت عشاق تنها بود

و او را هیچ یاری نبود

وصف حالش چون تشنه ای بود

که حتی در بهارش آبی نبود

خسته از چشم انتظاری بود

و او را چشم انتظاری نبود

باورش از عشق او بود

و او را از عشق باوری نبود

در تکاپوی وصل یار بود

و یار او در هوای وصل خار نبود

بر امیدی پوچ دلبسته بود

و او را جز این چاره ای نبود

 


 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |

رو آسمونها بنویس دیگه کسی عاشق نشه
رو جلده شب ماه دیگه معشوق
یه دل دیگه منتظر دل دیگه نباشه
که بشکنه آخرشم فدا شه
دل واسه عاشق شدن کوچیکو زود شکن
بد دردیه عاشق زارو روسوا شدن
ای ای آدمابدونین عشقا امروز دروغه
چون که دیگه عاطفه ها بی رنگه و بی روحه
کاش می شود دلامون پاک بشه مثل آب
اون وقته که عاشقی میشه یه لحظه ناب

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |


اگر منو تو دو برگ بوديم...

هنگام خزان ... زودتر از تو ميشكستم

و مي افتادم...

تا زماني كه تو مي ا فتي...

 در آ غوشت گيرم

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:0 قبل از ظهر |

 روزی مرا ترک خواهی کرد

 وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد

 از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

 ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند

 روزی تصویر مرا خواهی برد

 و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.

 من روزی تو را در انزوای خویش

 زمزمه خواهم کرد

 و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد

 و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

 روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد

 و با تمام غرور

 از جدایی شکست خواهم خورد

 و بیش از نفسهایم  تو را آرزو خواهم کرد..

 تو

 روزی از من دور خواهی شد

 همچو برگی از درخت

 با دست نسیم خواهی رفت

 و در جایی دور از من خواهی نشست

 و من روزی با هر آنچه از من برده ایی

 بی تو به تنهایی

 در سوگواری عشقمان خواهم گریست.

+ نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:47 بعد از ظهر |

از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت: از من سوزان تر است. از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت: از من زيباتر است.    از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت: از من عاشق تر است.  از خودش پرسيدم محبت چيست؟ گفت: نگاهي بيش نيستم...!

+ نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:34 بعد از ظهر |
باور کردن آسمونی !

 

باور کردن همیشه آسون نیست ! یا بهتره  بگم ، باور کردن کسی که

 

انگار از آسمونها اومده خیلی آسون نیست ...!

 

چون انقدر بزرگه که حتی تو وهم آدمها هم جا نمی گیره !

 

چون انقدر از حرفها و گفته های عمیق سرشاره که وقتی لب به سخن باز می کنه ، دلت

 

می خواد فقط سکوت کنی ! فقط سکوت کنی تا فقط اون صدای دلنشین تو فضا بپیچه !

 

انقدر مهربونه که بعضی وقتها ، بعضی جاها احساس می کنی حضورش خیلی برات ضروریه !

 

زمان که می گذره ... یواش یواش به باور می رسی ... به باور اون همه مهربونی !

 

اون همه بزرگی ! اون همه صداقت ! اون همه گفته های دلنشین و زیبا !

 

به باور اون آسمونی !

 

با تمام وجود و با صراحت کامل فریاد می زنی و می گی آسمونی باورت کردم !

 

انقدر باورت کردم که هیچ اندازه ای برای این باور کردن وجود نداره !

 

بعد به انتظار می نشینی ... انتظاری که همیشه و همیشه همراهت بوده !

 

به انتظار صدای آسمونی از آسمونها !

 

به انتظار می نشینی تا ببینی تو هم باور شدی ؟ یا هنوز زمان باید بگذره !؟

 

خیلی دوست داری بدونی باور کردن آسمونی هم مثل تو بی اندازه است یا نه حد و مرزی داره ؟

 

این انتظار در عین حال که خیلی سخته اما خیلی شیرینه ...

 

درست به مانند یه خواب کوتاه بعد از خستگی بسیار در روزهای گرم تابستونی شیرینه ...

 

شیرینه شیرین ...!!!

 

پس این انتظار شیرین را با هزاران هزار امید در آغوشم می فشارم !!!

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 11:39 بعد از ظهر |

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران ، گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان !

 

 

 

این ثانیه های بی نظیر... این دقایق ناب...این لحظه های سرشار از شور و اشتیاق...

 

این روزهای فراتر از عشق و دلدادگی ... این فرصت های قشنگ و رنگارنگ...

 

این همه صمیمت و صداقت ... این همه مهربانی ... این همه یکرنگی...

 

این همه شوق باهم بودن و با هم ماندن...

 

همه و همه ... هدیه ای است بزرگ ... زیبا ...ماندگار ... از خدای من و تو برای من و تو !

 

تنها، من و تو باید این هدیه ی سرشار از همه ی بهترین بهترین ها را در صندوقچه ی قلبمان

 

برای همیشه و همیشه به دور از هر چه زشتی و نازیبایی نگه داریم ...!

 

تنها، من و تو باید لحظه هایی بیشتر و گرمتر و داغتر از امروز بیافرینیم ...!

 

آری ! تنها، من و تو .........!!!!

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 11:37 بعد از ظهر |
بچه ها شوخي شوخي ./

به پرنده ها سنگ مي زنند./

ولي پرنده ها راستي راستي مي ميرند./  

آدما شوخي شوخي همديگر رو مي رنجانند ./

ولي راستي راستي قلباشون مي شكنه ./

و تو هم

شوخي شوخي مي گي دوستم داري./

ولي من


راستي راستي عاشقت شدم./
+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:20 بعد از ظهر |

 

یه معجزه

10 تا شاخه گل رو بگیر جلو آینه حالا بشمر

دیدی 11 تان

آخه خودتم گلی

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:2 بعد از ظهر |
چند روزه آبي آسمون برام قشنگ تره عطر ياساي سفيد منو به رؤيا مي بره چند روزه راضي نمي شم به بهانه هاي شب توي تنهايي سراغ من مياد حس يه تب چند روزه تنهائيا گريه رو واسم مياره شب که مي شه تن من آغوشي رو کم مياره چند روزه دل واسه ديدار تو پر پر مي زنه آره عشق توه که معني شعراي منه
+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:18 بعد از ظهر |

*زندگي را دوست دارم چون عذابم ميدهد و كمي از بار گناهانم كم ميكند... *مرگ را دوست دارم چون از عذاب و زخم زبان مردم راحتم ميكند... *هر دو را دوست دارم چون در دو حالت تو را دارم و هميشه بيادت خواهم ماند...

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |
در آن لحظه

که از کنارم عبور میکردی

قبل از آنکه لبانت به گفتن سلام باز شوند

من دردلم صدبار گفته بودم  دوستت دارم

وقتی که زبانم برای پاسخ سلام بند آمد

فهمیدی که دل باخته ام

زمانی که نگاهمان به هم آمیخت ولبخند بر لبانت نشست

تازه فهمیدم که تو هم مرا دوست داری .

+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:38 قبل از ظهر |

بعد از تو من چه كنم
با اين دل تنها
تنها دعا ميكنم
به اندازه ي تنها ييها يم
خوشبخت شوي

 با گريه هايم گريه كردي
با خنده هايم خنديدي
مرحبا بر تو آفرين
اما تو كجا خواهي نوشت از بي وفايي بازي روزگار
من مي نويسم تو بخوان
اما ديگر با گريه هايم گريه مكن
بگذار در اين تنهايي
بغض غزلگريه هايم را
با ياد تو گريه كنم
هر چند كه گريه هايم از شانه هاي تو بي نصيب است
هر وقتي غروب غزلي دلتنگي براي شب نوشت و رفت
من به شوق هرم گرم نفسهايت
دل را در تنهايي به ياد و خاطره هاي تو سر گرم مي كنم
ترا به حرمت دلتنگيها ي عاشقي
هرگز فكر نكن كه تنهايي
بدان كه هميشه چشماني نگران توست

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:37 بعد از ظهر |
عشق یعنی این......

ازم پرسيدي : برا چي زنده هستي؟

!
در حاليكه تموم وجودم فرياد مي زد واسه خاطر تو آروم و آهسته

گفتم :

- واسه هيچي!
بعد ازت پرسيدم : تو برا چي زنده هستي؟!


در حاليكه اشك تو چشماي آسمونيت جمع شده بود گفتي:


به خاطر كسي كه به خاطر هيچي زنده است....

 

 

وقتي تو نمي توني اونقدري كه محبوبت رو دوست داري بهش بگي پس بهتره كه به جنون برسي و لال بشي

و فقط با نگاهت بهش بگي كه دوستش داري ...

اون وقته كه حس عشق رو تو دلت هميشه مثل يه داغ نگه مي داري...

عشق يعني اين

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:35 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM